|
علم مديريت
|
«كليد سعادت و شقاوت يك ملت در دست فرهنگيان است، اگر فرهنگ اصلاح شود مملكت اصلاح مي شود.»
فرهنگ مجموعه پیچیده ای است که در برگیرنده دانستنیها , اعتقادات ,هنرها , اخلاقیات ,قوانین ,عادات وهرگونه توانایی دیگری است که بوسیله انسان بعنوان عضو جامعه کسب شده است.
به عبارتي فرهنگ را ترکیبی از رفتار مکتبهايي میدانند که بوسیله اعضاء جامعه معینی از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود و میان افراد مشترک است .
و شايد نظامی از رفتارها که جامعه بر افراد تحمیل میکنند و در عین حال نظامی ارتباطی است که جامعه بین افراد بر قرار میکند.
فراهم آوردن تعریفی واحد از «فرهنگ» نه تنها کاری آساني نیست که در اصل ناممکن است. اگر بتوان انسان ، جامعه ، هستي و نظاير آنها را تعريف كرد شايد بتوان فرهنگ را نيز با دقت و كامل تعريف كرد .
در رابطه بامظلوميت بخش فرهنگ بايد اشاره اي كرد به اينكه فرهنگ هميشه تابعي از جريانات سياسي و تاريخي بوده است و درعين حالي كه نقش جريان ساز خود را به خوبي ايفا نموده اما منافع حياتي آن در گردبادهاي مسايل سياسي پنهان مانده است.
براي اين مهم ميتوان دلايل زيادي برشمرد:
اول آنكه شايد ما با مجموعه اي از فرهنگ ها روبرو هستيم.
دوم مردم جامعه در اعتقادات و ايمان خودآنگونه كه بايستي جايگاه استواري براي فرهنگ بنا ننموده اند
البته دلايل ديگر من جمله ، عدم تعريف درست از فرهنگ نزد متوليان فرهنگ، تخصيص نامناسب بودجه براي بخش فرهنگ و نقش صدا و سيما، خبرگزاريها و نشريات، غيره دانست .
از سوي ديگر ، جهاني شدن وجهاني سازي را از ابعاد گوناگون مي توان بررسی کرد: اقتصاد، فرهنگ، ديپلماسي و... .يكي ازمهم ترين مباحث انضمامي دراين باب، نسبت ميان اين دو مفهوم و فرهنگ هاي بومي واديان است.
«جهاني سازي» به عنوان يك پديده نسبتاً جديد، دغدغه فكري زمانه است. دغدغه بودن اين مقوله ناشي از چالش هاي فكري و هويتي اين پديده است.تا آنجا كه آثار و پيامدهاي جهاني سازي در عرصه ها و حوزه هاي اصلي حيات اجتماعي انسان (دين ، سياست، اقتصاد و فرهنگ) با محورهاي مثبت و منفي قابل بررسي و كند و كاو است.از جهاني سازي تعاريف بسياري شده است . تعاريفي كه در يك نگاه ميتوان آنرا به دو قسمت تقسيم كرد، تعاريف جهان غرب ( غرب سازي بجاي جهاني سازي ) و ساير تعاريف.
قطعا جهاني سازي و پياده سازي اين نظام نيازمند به بستري مناسب است تا بتوان آگاهانه از سوء استفاده ها و دوگانگي هايي كه ميتواند براي هر مردماني ايجاد شود جلوگيري بعمل آيد.اين بستر چيزي نيست جزء فرهنگ .
فرهنگ يك عنصر اصلي دارد كه متاسفانه ما آن را نمي بينيم و آن دين است، به عبارتي مهم ترين عنصر در معنابخشي به فرهنگ دين است. يعني دين توليد معنا مي كند و اين معنا در فرهنگ شكل و قالب به خود مي گيرد. در اين سو جهاني سازي ، شناخت صحيح و پذيرش آن نيازمند به فرهنگيست كه در آن اعتقادات از پايه اي مستحكم برخوردار باشد .
هر سازماني به مشتريان خود وابسته است و بايد نيازهاي حال و آينده آنان را درك نمايد و نيازمندي هاي مشتريان خود را برآورده نمايد. علاوه بر اين سازمان ها بايد براي عبور از انتظارات مشتريان خود برنامه ريزي و تلاش نمايند.
تمركز بر مشتري و درك نيازهاي حال و آينده او باعث پاسخگويي منعطف و سريع سازمان به فرصت هاي بازار و در نتيجه افزايش سود سهام و سهم بازار براي سازمان خواهد شد.
رضايت مشتريان با افزايش اثربخشي بكارگيري منابع سازمان، افزايش يافته و بهبود وفاداري مشتري به سازمان باعث ماندگاري در تجارت مي گردد.
بكارگيري اصل تمركز بر مشتري عموما باعث مي گردد كه سازمان:
از نظر تاریخی، تا قبل از انقلاب صنعتی، تجارت و بازرگانی بیشتر، رابطه محور بوده است. پس از انقلاب صنعتی زمانی که تولید انبوه با روشهای جدید بهسرعت رشد کرد و مصرف انبوه رخ نمایاند، واسطهها در زنجیره توزیع قدرتمندتر شده، رابطه سنتی بین تولید کنندگان و مشتریان از هم گسسته شد. در نتیجه توزیع در سطح گسترده جغرافیایی پدیدار شد که خود نیاز به توزیع و بازاریابی انبوه را به همراه داشت. این روند در شرایطی که تقاضا بیش از عرضه بود، ضامن سودآوری بسیاری از شرکتها تلقی میشد.
بر اساس دیدگاه بازاریابی مبادله، صرفنظر از اینکه مشتری قدیمی باشد یا جدید. برنامههای بازاریابی به گونهای طراحی میشدند که بتوانند مبادله تولیدات و کالاها را تسهیل کنند. همه این عوامل دست به دست هم دادند، تا بیشترین تمرکز بر بحث مبادله اعمال شود. در نتیجه، تمام تلاشها در جهت افزایش دفعات و مقدار خرید مشتری بود، که این امر موجب صرف بودجه بسیار اندکی برای ایجاد رابطه پایدار و با ثبات با مشتریان قدیمی شده بود. در این مقطع قیمت بعنوان یک بحث مهم جلوهگر شده، و بازاریابان سعی می کردند به طور متوالی خریداران را به خرید مجدد تشویق کنند. بدون توجه به این که آیا هر یک از خریداران از قبل خریدی انجام داده است یا خیر. در این وضعیت، رقابت اصلی بر حفظ ارائه خدمات و توسعه محصول به مشتری و تسهیل خرید مشتری بود نه حفظ و نگهداری رابطه با مشتریان موجود.
با شدت گرفتن رقابت، امروزه شاهد پیشی گرفتن تمرکز بر روی روابط به جای تمرکز بر روی مبادله هستیم. در وضعیت جدید بازاریابی انبوه کارآیی چندانی نداشته و از سودآوری کمتری برخوردار است. در شرایطی که میزان عرضه زیاد است و بیشتر بازارها در مرحله بلوغ به سر میبرند، مشتریان جدید به سختی یافت میشوند. علاوه بر این اعلام شده است که کسب یک مشتری جدید حدود 6 الی 9 برابر حفظ مشتریان قبلی هزینه دربر خواهد داشت. بنابراین، نیاز مبرم به نگهداری مشتریان فعلی بشدت در شرکتها و بنگاهها احساس می شود.
براساس دیدگاه بازاریابی ارتباط با مشتری، رابطه بین طرفین مبادله، هسته اصلی پدیده بازاریابی قرار میگیرد. در این دیدگاه خریدهای مستمر و فرصتهای فروش مجدد، از طریق مدیریت مناسب روابط پیگیری میشود.
تعریف مدیریت ارتباط با مشتری( CRM)
مدیریت ارتباط با مشتری، بر مبادله ارزش بین مشتری و سازمان بنا شده و بر ارزش ایجاد شده در این ارتباط تاکید می کند.
بنابراین، تلاش سازمانها برای توسعه ارتباط بلندمدت با مشتریان، بر مبنای ایجاد ارزش برای هر دو طرف از اهداف اصلی مدیریت ارتباط با مشتری است. به عبارت دیگر هدف ارتباط با مشتری ارائه مزایایی از طریق مبادله دو جانبه و عمل به وعدهها است.
مدیریت ارتباط با مشتری، یک راهبرد کسب و کار است که با پیشرفت فناوری تقویت میشود و از طریق آن، شرکتها به ایجاد ارتباطات سودمند بر پایه بهینهسازی ارزش دریافتی و ادراکی مشتریان میپردازند. اصطلاح مدیریت ارتباط با مشتری با مفاهیم زیر نیز ارتباط تنگاتنگی دارد:
• بازاریابی پایگاه دادهای
• بازاریابی تک به تک
مزایای مدیریت ارتباط با مشتری برای مشتریان
مبنای مدیریت ارتباط با مشتری ارزشی است که به مشتری ارائه میگردد و این ارزش، چیزی است که مشتری درک مثبتی از آن دارد. این ارزش میتواند مزایایی را به شکلهای زیر برای مشتری فراهم سازد.
تضمین کیفیت، ایجاد تصور مثبت در قبال محصول، افزایش قابلیت اطمینان، ضمانت مرتبط با علامت مشخصه محصول که از طریق برنامههای بازاریابی حاصل میشود.
در یک مطالعه موردی که به مزایای حفظ ارتباط با مشتری توجه شده، مزایای مشتریان از ایجاد ارتباط در سه طبقه به شرح ذیل ارائه گردیده است:
o اطمینان: کاهش سردرگمی، اطمینان به ارائهدهنده خدمات و احساسی آکنده از اعتماد به او
o مزایای اجتماعی: متمایز کردن مشتریان، آشنایی مشتریان با کارکنان و توسعه روابط دوستانه با مشتریان
o بهرمندی از خدمات بیشتر: خدمات اضافی، قیمتهای ویژه و اولویت بالاتر نسبت به دیگر مشتریان
البته باید توجه داشت که مشتریان متفاوتند. در نتیجه ارزش روابط و نوع رابطه برقرار شده با آنان نیز متفاوت است که این امر باید در ایجاد ارتباط مدنظر قرار گیرد.
مزایای مدیریت ارتباط با مشتری برای سازمانها
مد نظر قرار دادن مدیریت ارتباط با مشتری میتواند مزایای بیشماری برای سازمانها فراهم کند که در ادامه به برخی از آنها اشاره می شود:
1. از آنجا که یکی از مهمترین دارایی یک سازمان مشتریان آن هستند، با استفاده از این روی کرد، حفظ مشتریان فعلی و ترغیب آنان به خریدهای مجدد، زمینه ساز بقای سازمان است که هدف اصلی هر سازمانی است.
2. از جنبه دیگر، با ورود فناوری اطلاعات به سازمانها زیر چتر مدیریت ارتباط با مشتری، زمینهای فراهم میشود تا سازمانها به سمت سازمانهای هوشمند و دانش محور حرکت کنند و با به کارگیری نرم افزارهای مدیریت ارتباط با مشتری، هزینههای پردازش اطلاعات را کاهش دهند و ارتباطات با مشتریان در زمان کمتر و با سرعت بیشتری صورت گیرد که نتیجه نهایی آن، افزایش قدرت رقابتی سازمان در محیط پرتلاطم امروزی است.
3. مزیت دیگر این است که مدیریت ارتباط با مشتری، با جمع آوری اطلاعات کامل مشتریان در یک پایگاه داده، امکان طبقهبندی مشتریان را براساس راهبردها و معیارهای سازمان فراهم می سازد، که این میتواند در رسیدن به هدف مدیریت ارتباط با مشتری یعنی(( حذف، کاهش و عدم ترغیب مشتریان غیر سودآور)) را تسهیل کند. توضیح این که موسسات برای افزایش ارزش دارایی سهامداران و ذینفعان بوجود میآیند، لذا حذف مشتریان غیرسودآور میتواند منجربه افزایش سود و کاهش هزینه در سازمانها شود، مگر این که ملاحظاتی در این میان وجود داشته باشد.
مراحل ارائه خدمت ، مدیریت ارتباط با مشتری
در اولین مرحله ارائه خدمت مدیریت ارتباط با مشتری، پایگاه اطلاعاتی بر مبنای اطلاعات و دادههای مشتریان تهیه میشود. سپس اطلاعات جمعآوری شده در پایگاه اطلاعاتی بر مبنای تکنیکهای مختلف تحلیل میشوند. پس از تحلیل اطلاعات مشتریان، مشتریان هدف براساس معیار سودآوری برای شرکت انتخاب میشوند. در مرحله بعد برای مشتریان هدف، آمیزه بازاریابی مناسب طراحی میشود. سپس با استفاده از اطلاعات مراحل قبل با مشتریان ارتباط برقرار شده و درنهایت پس از اجرای بازاریابی رابطهمند نتایج حاصله مورد کنترل و ارزیابی قرار میگیرد

با حركت رو به جلو منطقۀ آزاد تجاري – صنعتي ارس ، يك قطب تجاري – صنعتي جديد در شمالغرب كشور قوت گرفته كه با ويژگي هاي منحصر به فرد منطقه ، اميد آن ميرود در آينده اي نزديك شاهد تحولات چشمگيري در اين منطقه باشيم .در همين راستا، سميناري در 10 الي 12 آبان 1385 با شركت جمعي از انديشمندان و نخبگان كشور در شهر تبريز و منطقۀ زيباي آزاد ارس برگذار گرديد . سمينار مذكور به بررسي فرصت هاي سرمايه گذاري با هدف شناساندن و شناسايي راهكار ها براي جذب سرمايه در اين منطقه برگذار گرديد . در طول اين سمينار مقالاتي ارزشمند ارايه شد كه به طور حتم خواهد توانست بر پشتوانۀ علمي مديريت منطقه بيافزايد .
در نهايت جاي دارد كه از دوستان عزيز جناب آقاي دكتر شاهد ، جناب آقاي دكتر آقازاده ، جناب آقاي دكتر پور عزت و سركار خانم صديقۀ موسوي به خاطر ارايۀ مقالۀ بسيار دقيق و علمي ايشان كمال سپاس را داشته باشم .
حميد زيداني
13/آبان / 1385
Brand Management
مديريت آرم تجاري (Brand Management)، برنامهي كاربردي تكنيكهاي بازاريابي يك محصول خاص، خط محصول و يا آرم تجاري است. هدف از اين نوع مديريت، افزايش ارزش محصولات براي مشتريان و در نتيجه كسب حق امتياز براي آن محصولات است. بازاريابان، به آرم تجاري به عنوان وعدهاي مينگرند كه دربارهي كيفيت مورد انتظار مشتريان از محصولات به آنها داده شده است.
اين امر ممكن است باعث افزايش ميزان فروش شود. همچنين با مديريت علامت تجاري، توليد كنندگان ميتوانند محصولات را با قيمت بالاتري به فروش رسانند. ارزش آرم تجاري با ميزان سود حاصل براي توليدكنندگان سنجيده ميشود. اين امر ناشي از تركيبي از افزايش ميزان فروش و افزايش هزينههاست.
يك آرم تجاري خوب بايد:
1) از لحاظ قانوني قابل پشتيباني باشد. 2) تلفظ آن ساده و روان باشد.
3) به خاطر سپردن آن آسان باشد. 4 ) شناسايي و تشخيص آن كار دشواري نباشد.
5) توجه افراد را جلب كند. 6 ) مزاياي استفاده از محصول را در خود داشته باشد.
7) پيام محصول و يا شركت توليد كننده را به همراه داشته باشد 8) موقعيت محصول را در ميان محصولات رقيب مشخص سازد.
هزينهي يك آرم تجاري خوب، بيش از هزينهي ساير محصولات عادي ديگر است. يك علامت تجاري اقتصادي اغلب بخشهاي منعطف بازار را در برابر قيمت مورد هدف قرار ميدهد. يك علامت تجاري رقابتي و جنگجويانه براي مقابله با تهديدهاي رقابتي ايجاد ميشود. زماني كه يك علامت تجاري براي چند محصول متعدد به كار برده ميشود، به عنوان يك آرم تجاري خانوادگي شناخته ميشود. وقتي كه تمامي محصولات يك شركت، هر كدام داراي نام تجاري مجزايي براي خود هستند، به آرم تجاري منفرد مشهور ميشودند.
زماني كه شركتي از يك آرم تجاري به همراه آرم تجاري ديگري كه پيش از اين به كار گرفته ميشده براي معرفي محصول و يا خط محصول جديدي استفاده كند، به يك اهرم تجاري مشهور ميشود. زماني كه فروشندگان بزرگ، محصولات را از توليد كنندگان خريداري ميكنند، نام تجاري خود را بر روي آن محصولات قرار ميدهند كه به آن، آرم تجاري خصوصي ميگويند. علامتهاي تجاري خصوصي ممكن است با نام اصلي كه توليد كنندگان براي محصولات در نظر ميگيرند، تفاوت زيادي داشته باشند.
انطباق آرم تجاري به كاهش تعداد علامتهاي مخصوص هر شركت ميانجامد. برخي از شركتها تلاش ميكنند تا آرمهاي تجاري بيشتري را براي محصولات متعدد و گوناگون خود ايجاد كنند. آنها اين كار را انجام ميدهند تا ميزان فضاي اختصاصي آرمهاي تجاري رقيب را كاهش دهند. اما از آن جايي كه ممكن است اين اقدام، استراتژي مناسبي نباشد، بنابراين بسياري از شركتها تصميم ميگيرند تا ارتباطي منطقي ميان نامها تجاري گوناگون خود برقرار سازند.
بسياري از مديران نام تجاري خود را محدود به اهداف و مسايل مالي ميكنند. آنها مسايل استراتژيك را با اين تصور كه مسئوليت آن بر عهدهي مدير ارشد است، ناديده ميگيرند. اكثر مديران نام تجاري، خود را محدود به اهداف كوتاه مدت ميكنند، زيرا بستههاي محصولات آنها براي مدتي كوتاه و محدود طراحي شدهاند. بايد اهداف كوتاه مدت را گامي مهم به سوي اهداف بلند مدت به حساب آورد.
در شركتهايي كه داراي متنوع سازي محصولات هستند، ممكن است هدف از ايجاد برخي از نامهاي تجاري با ساير نامها مغايرت پيدا كند و يا بدتر از آن ممكن است اهداف شركت با نيازهاي نام تجاري مغاير باشند.
همچنين لازم است مدير نام تجاري از استراتژيهاي مديريت ارشد اطلاع داشته باشد. چنانچه مديريت شركت قصد داشته باشد از بازاريابي بلند مدت استفاده كند، به كارگيري جريان پرداخت هزينهها به صورت كوتاه مدت، اشتباه بزرگي خواهد بود.
بسياري از مديران نام تجاري در زمان هدف گذاري، اهدافي را در نظر ميگيرند كه عملكرد واحد خودشان را نسبت به كل سازمان بهبود ميبخشند.
Short Bio:
ZEIDANE , HAMID received a Bachelor's Degree in Management business from the Azad University of dehaghan at 2003 by full gilt edge and scholar degree , and M.A from Azad University Of gheeshm free zone island in International Marketing , in 2006 by summa cum laude and accessit .his name thesis in M.A was :
ROLE PRIVATIZATION APPOINTMENT IN PROVE RAILWAY MANAGEMENT
( ISFAHAN PROVINCE- 2005)
This research had 19 from 20 marks by excellent degree for faculty consensus.
And now he is in
manmoder.blogfa.com
استراتژي:
بد نيست ابتدا به ريشه لغوي استراتژي اشاره شود. واژه استراتژي(Sterategy)از ريشه يوناني strategema به معناي فرمانده ارتش، مركب از stratos به معني ارتش و ago به معناي رهبر گرفته شده است.مفهوم استراتژي ابتدا به معناي فن، هدايت،تطبيق و هماهنگسازي نيروها جهت نيل به اهداف جنگ در علوم نظامي بكار گرفته شد. در جاي ديگر استراژي بدين شكل تعريف ميشود: «استراتژي (Strategy) مجموعه اي از اهداف اصلي و سياستها و برنامه هاي كلي به منظور نيل به اين اهداف است به گونه اي كه قادر به تبيين اين موضوعات باشد كه در چه كسب و كاري (Business) و چه نوع سازماني فعاليت مي كنيم و يا مي خواهيم فعاليت نماييم.»
تعريف ديگري هم از استراتژي مي توان ارائه كرد: « استراتژي يك برنامه واحد ، همه جانبه و تلفيقي است كه محاسن يا نقاط قوت اصلي سازمان را با عوامل و تغييرات محيط مربوط مي سازد و به نحوي طراحي مي شود كه با اجراي صحيح آن از دستيابي به اهداف اصلي سازمان اطمينان حاصل شود».
سپس نظريه پردازن علم مديريت، استراتژي را چگونگي تخصيص مطلوب منابع كمياب،جهت رسيدن به اهداف اقتصادي تعريف كرده اند. استراتژي تعيين كننده زمينه هاي فعاليت در محيطي پيچيده و پويا و ابزاري است كه به عنصر انساني در يك نظام سازماني حيات بخشيده و افراد را به حركت وا ميدارد.آنسوف(Ansoff) به عنوان اولين دانشمندي كه استراتژي را به شكل جامع و معنادار توضيح داد، معتقد است كه هر قدر بين اهداف و فعاليت هاي فعلي سازمان سازگاري بيشتري وجود داشته باشد، نرخ رشد و توسعه بزرگتر و منظم تر خواهد بود.
شاندلر(Chandler,1962) استراتژي را به اين صورت تعريف ميكند:
استراتژي عبارت است از يك طرح واحد، همه جانبه و تلفيقي كه نقاط قوت وضعف سازمان را با فرصتها و تهديدهاي محيطي مربوط ساخته و دستيابي به اهداف اصلي سازمان را ميسر ميسازد.
اندروز(Andrews ،1971)ميگويد: استراتژي عبارت است از الگوي منظورها، مقاصد، اهداف، خط مشيهاي اصلي و طرحهايي جهت دستيابي به اهداف.
ميتزبرگ(Mintzberg) تعريف كوتاهي راجع به استراتژي ارائه داده است.از نظر وي استراتژي عبارت است از الگوي به جريان انداختن تصميمات. در حال حاضر نيز در زبان فارسي واژه استراتژي را از نظر لغوي راهبرد معني ميكنند.
مديريت استراتژيك:
مديريت عبارت است از فرايند تضمين دستيابي سازمان به فوايد ناشي از به كارگيري استراتژيهاي مناسب.طبق اين بيان، يك استراتژي مناسب مطابق با نيازمنديهاي يك سازمان در زمان مشخص تعريف ميشود.فرايند مديريت استراتژيك شامل شش گام متوالي و مستمر است:
1- تجزيه و تحليل محيطي
2- پايه گذاري جهتگيري سازماني
3- هدفگذاري
4- تعيين و تدوين استراتژيها
5- بسترسازي و اجراي استراتژيها
6- كنترل استراتژيها

همانگونه كه از نمودار برميآيد، يك مدير استراتژيست بايد هم به برنامهريزي و هم به كنترل بپردازد، چرا كه تنها يك غيرمدير بدون برنامهريزي، سعي در كنترل فعاليتها ميكند. لذا فرايند مديريت استراتژيك به صورت زير تعريف ميشود: «مديريت استراتژيك عبارت است از هنر و علم فرمولبندي، اجرا و ارزيابي تصميمات چندبعدي-با تاكيد بر يكپارچهسازي عوامل مديريت ، بازاريابي، امور مالي، توليد يا خدمات، تحقيق و توسعه وسيستمهاي اطلاعاتي و غيره- جهت رسيدن به اهداف سازماني.»
- تجزيه و تحليل محيطي:
- عبارت است از مطالعه محيط سازمان در راستاي شناسايي عوامل محيطي كه بر عملكرد سازمان تاثير به سزايي دارند. مديران هر از چندگاه به منظور درك بهتر رويدادهاي درون سازماني و برون سازماني از يك سو و افزايش تناسب استراتژيهاي اتخاذشده با محيط سازماني از سوي ديگر، اقدام به تجزيه و تحليل محيطي مينمايند. يك مدير براي تجزيه و تحليل كارآمد ومؤثر محيط سازماني بايد از ساختار محيط سازمان آگاهي داشته باشد. محيط سازماني معمولاٌ در سه سطح عمومي ، عملياتي و دروني دستهبندي ميشود.
- پايهگذاري جهتگيريهاي سازماني:
اكنون مديران با بهرهگيري از نتايج تجزيه و تحليل محيطي اقدام به تعيين جهتگيريهاي سازماني مينمايند. چهار عنصر اساسي در همين راستا «ماموريت سازماني» (organizational mission )، «چشم انداز سازماني» (Organizational Vision)، «ارزشهاي سازماني» ( Organizational Values) ميباشند.اين سه مفهوم به منزله اتصال دهنده عناصر سازماني بوده، بيانگر ماهيت، چگونگي و نحوه جهتگيريهاي سازماني هستند.
مأموريت، معادل فلسفه وجودي، ارزش ها، به منزله اصول اعتقادي ديرپا و اساسي و چشم انداز، حكم تصوير زنده سازمان در آينده اي تعريف شده را دارد. اما وقتي دو يا چند نفر گرد هم ميآيند تا با يكديگر همكاري كنند، به تلاش مضاعفي براي رسيدن به اين موارد نياز است. براي اينكه يك گروه بتواند بهينه عمل كند، مي بايست به ارجحيتها، اولويت ها، دغدغه ها و ذهنيات همگي آنها توجه شده باشد. به عبارت ديگر يك مدير استراتژيست مي بايست براي ايشان شرايطي را فراهم آورد كه افراد بتوانند عقيدهها و تصميمات خود را در مورد ارزشها، مأموريت و چشم انداز خود و سازمان با هم مبادله كنند.
- هدف گذاري:
براي كلمه « هدف»(objective) در متون مديريتي تعابير بسياري وجود دارد و البته در خارج از كتب مديريتي نيز به معناي مختلفي استفاده مي شود. حتي شايد بتوان ادعا كرد كه در مورد آن بيش از هر مفهوم برنامه ريزي بحث و نظر وجود داشته است. تعريف اسكات (scott) از هدف به شرح زير است:
« اهداف» ، بيان كننده منظور (purpose) برنامه ريزي در طرح ها و برنامه ها هستند.آنها در چارچوب فرايند برنامه ريزي تدوين شده، ايده هاي مبهم و تجربي را به منظورها و نتايج مشخص تبديل ميكنند. هدفگذاري جزء لاينفك يك برنامهريزي است ، اگرچه ممكن است اهداف به صورت نا آگاهانه تعريف شده باشند.
اهداف سازماني مقاصدي هستند كه سيستم مديريت باز در جهت آنها حركت مي كند. ورودي ها، فرايندها و خروجيهاي يك سازمان همگي در راستاي رسيدن به اهداف عمل مي كنند. اهداف سازماني مناسب منعكس كننده منظور يك سازمان هستند. به عبارت ديگر مستقيما ً از مأموريت سازمان منتج مي شوند. سازمان ها براي منظورهاي متفاوتي وجود دارند و بنا براين داراي اهداف خاصي هستند.
«آنسوف» به اهداف به منزله ابزارهاي تصميم گيري خاصي نگاه مي كند كه مديريت را به سمت ارزيابي عملكرد سازمان در رسيدن به منظورها سوق ميدهد. طبق نظر « دراكر» هر سازمان مي تواند اهداف متعددي داشته باشد. در اين راستا از ديدگاه «هامبل» (Humble) مديريت بر يك سازمان ميسر نيست، مگر با مديريت بر اهداف سازمان، شامل برنامه ريزي براي رسيدن به اهداف مورد نظر، اجراي فعاليتهايي در راستاي رسيدن به اهداف مورد نظر، بررسي نحوه عملكرد در رسيدن به اهداف و در نهايت اقدام اصلاحي براي دستيابي كارآمد و اثربخشتر به اهداف سازماني اين نظريه امروزه به عنوان «مديريت ازطريق اهداف» يا‹Management by objective-MBO› مطرح است.
- تعيين و تدوين استراتژي ها:
مديران پس از تجزيه و تحليل محيط، تعيين جهت گيري سازماني و تعريف مأموريت، ارزشها، چشم انداز و اهداف سازماني آماده تعيين استراتژي هاي سازماني مي باشند. تعيين استراتژي عبارتست از فرآيند تعيين زمينه هاي عملكرد مناسب جهت دستيابي به اهداف سازماني در راستاي مأموريت و فلسفه وجودي سازمان. به عبارت ديگر استراتژيها ميبايست تحليلهاي محيطي را منعكس كرده و منتج به رسيدن به مأموريت و اهداف سازماني شوند. روشها و مدلهاي تعييين استراتژي به تبع مديريت استراتژيك، ازيك تكنيك و دستورالعمل خاص پيروي نكرده، هريك حاوي يك مفهوم و يك بينش هستند. در اين راستا مدلهاي برنامه ريزي استراتژيك بسياري موجود مي باشند كه انتخاب آنها با توجه به ماهيت شركت، وضعيت صنعت مربوطه و شرايط محيطي صورت مي پذيرد. بنابراين ميتوان ادعا كرد كه در هر شركتي كه مديريت استراتژيك پياده شده است، يك مدل برنامهريزي استراتژيك منحصر به فرد به كار رفته است كه در آن عملاً از يك يا چند مدل برنامه ريزي استراتژيك كلاسيك استفاده شده است.
- بسترسازي و اجراي استراتژي ها:
بسترسازي و اجراي استراتژي ها پنجمين مرحله از فرايند مديريت استراتژيك است كه استراتژي هاي تدوين شده را به مرحله اجرا مي گذارد. اما بسترهاي كارآمدي كه مديران بنا نهاده اند، بدون يك اجراي منظم و برنامه ريزيشده عملاً بيفايده است. جهت اجراي موفقيت آميز استراتژي ها به چهار مهارت بنيادين نياز است:
الف) مهارت تعامل (Intracting skill) : كه عبارتست از توانايي اداره كردن افراد طي اجراي استراتژي. مديراني كه ترس ها و نااميدي هاي سايرين در رابطه با اجراي يك استراتژي جديد را درك مي كنند، آمادگي اين را دارند كه بهترين اجرا كننده باشند. اين مديران تأكيدشان بر اعضاي سازمان و گفتگو براي يافتن بهترين روش به اجرا درآوردن استراتژي است.
ب) مهارت تخصيص(Allocating skill) :كه عبارتست از توانايي تهيه و تدارك منابع سازماني ضروري براي اجراي يك استراتژي. مجريان موفق استراتژي ها داراي استعداد زيادي در برنامه ريزي امور، بودجه بندي مالي و زماني و تخصيص ساير منابع بحراني مي باشند.
ج) مهارت نظارت monitoring skill) ) :كه عبارتست ار توانايي استفاده از اطلاعات براي مشخص كردن اين امر كه آيا مانعي بر سر اجراي استراتژي به وجود آمده است يا خير.
مجريان استراتژي ها در صورتي موفق ميشوند كه سيستمهاي بازخور اطلاعاتي بوجود آورند و پيوسته از وضعيت اجراي استراتژي ها گزارش بگيرند.
د) مهارت هاي سازمانده(Organising skill): كه عبارتست از توانايي ايجاد يك شبكه از افراد در سرتاسر سازمان كه مي توانند به هنگام بروز مشكل در اجراي استراتژي، به حل آن مشكل كمك كنند. مجريان موفق اين شبكه را طوري طراحي مي كنند تا افراداي را كه در بر ميگيرند، بتوانند از عهده انواع خاصي از مشكلات قابل پيش بيني برآيند.
به طور كلي، اجراي موفقيت آميز يك استراتژي نيازمند افراد كارآمد، تخصيص منابع موردنياز، نظارت بر روند اجرا و حل به موقع مشكلات برخاسته طي اجرا مي باشند و شايد بتوان گفت كه تجربه ثابت كرده است كه دانستن اينكه چه افرادي مي توانند مشكلات را حل كنند و قادرند به محض بروز مشكلات به رفع آنها بپردازند، از مهمترين ضروريات مي باشد.
- كنترل استراتژيها:
كنترل استراتژي به عنوان آخرين گام مديريت استراتژيك، شامل نظارت و ارزيابي فرايند مديريت استراتژيك به عنوان يك كل بوده، نقش تضمين عملكرد مناسب اين فرايند را دارا مي باشد. كنترل تمامي ابعاد تجزيه و تحليل محيطي، پايهگذاري جهت گيري هاي سازماني، تعيين و تدوين استراتژي ها، اجراي استراتژي ها، حتي نحوه كنترل استراتژي ها را در بر دارد. شايان ذكر است كه جهت اجراي استراتژي ها مي بايست آنها را به تاكتيك و برنامه هاي عملي مربوطه تقسيم نمود. پرواضح است كه استراتژي ها قابل كنترل نمي باشند، مگر اينكه برنامه هاي عملي مربوطه اجرا و كنترل شوند.
در رويكرد استراتژي يك اصل قوي و بدون تغيير وجود دارد و آن تمركز است. اگر بخواهيم در همه كارها قوي باشيم، در هيچ كاري قوي نخواهيم بود. اين اصل ناشي از محيط رقابتي و محدوديت است و اصولاً استراتژي زاييده اين دو عامل است.
روند تكامل استراتژي در بستر رويكردهاي مختلف تحقق يافته است و رويكرد استراتژي را حاصل يك فرايند تحليلي و قاعدهمند ميدانند.درون مايه اصلي اين روشها تنظيم عوامل دروني(نقاط ضعف، نقاط قوت) و عوامل دروني (فرصتها و تهديدها) به منظور بهرهمندي از منابع نهفته در فرصتها (يا اجتناب از زيانهاي نهفته در تهديدها) است.
رويكرد تجويزي، ذهن انسان را در قالب يك فرايند گام به گام به پيش ميبرد و اين خود مانع بزرگي براي پرواز ذهن به اوج خلاقيتها ميباشد.
طرفداران رويكرد توصيفي، شيوه تحليلي در تدوين استراتژي را مردود دانسته و بر اين باورند كه فرايندهاي گام به گام از پيش تعريف شده نميتوانند ما را به تصميمات درست استراتژيك هدايت كنند. يك استراتژي بديع، خلاق و اثربخش الزاماً از روشهاي قاعدهمند حاصل نميشود. «گري هامل » 5 توصيه اساسي را در فراهم كردن زمينه خلق استراتژي اثربخش پيشنهاد ميكند: پيشنهادهاي جديد، گفتگوهاي جديد، احساسات جديد، ديدگاههاي جديد و تجارب جديد.
استراتژي به دو بخش اصلي تفكيك ميشود: فرصتيابي استراتژيك، راهيابي استراتژيك. فرصتيابي استراتژيك معمولاً از ملاحظه يك پديده آغاز شده و به درك فرصتهاي استراتژيك ميانجامد. راهيابي، راهكارهاي استراتژيك براي دستيابي به منافع استراتژيك را مشخص ميسازد. براي راهيابي استراتژيك دو رويكرد كلي وجود دارد: قاعدهروي و قاعدهشكني. قاعدهروي به تلاش براي يافتن راهكارهايي اطلاق ميشود كه برمبناي قواعد حاكم شكل گرفتهاند. در رويكرد قاعدهشكني، براي حل گلوگاه استراتژيك، تغيير قواعد موجود به قاعدهاي كه شانس استفاده از فرصت را براي سازمان افزايش دهد مورد توجه قرار ميگيرد.
استراتژي برنامه نيست ولي براي ظهور، رشد و اثربخشي نيازمند برنامه است. هيچ سازماني را نميتوان صرفاً با استراتژي اداره كرد. برنامهريزي، زيربناي ادارة سازمانها است. «استراتژي» و «برنامه» دو ابزار مديريتي مكمل يكديگر هستند. ساختار تحليلي استراتژي از سه بخش اصلي تشكيل ميشود: فرصتيابي استراتژيك، تحليل گلوگاه، راهيابي استراتژيك. اين ساختار روند تكوين استراتژي را بيان ميكند. در رويكرد استراتژي اثربخش، هيچ الگوريتمي براي دستيابي قطعي به يك استراتژي وجود ندارد. درعوض اين ايجاد بصيرت نسبت به چگونگي تكوين استراتژي است كه استراتژيست را در جهت بهرهبرداري از تفكر استراتژيك خود هدايت ميكند.
مديريت استراتژيك ، فرايند تصميم گيري است كه جهت هاي دراز مدت سازمان و همچنين اجراي آن تصميمات را معين مي سازد. مديريت استراتژيك فرايندي است كه به وسيله آن مديران براي دراز مدت فعاليت هاي سازمان را تعيين كرده ، اهداف عملياتي ويژه اي را مشخص و استراتژي هاي نيل به اين اهداف را با توجه به شرايط داخلي و خارجي طراحي و برنامه هاي عملي براي اجراي استراتژيها را انتخاب مي كنند. مديريت استراتژيك فرايندي پويا است، زيرا هر بخش از اين فرايند ، پرسشي اساسي را به دنبال خواهد داشت. آيا بايد به همين ترتيب ادامه داد و يا نياز به تغيير وجود دارد؟ تغيير در موقعيت سازمانها (محيط داخل و خارج) و ا’فت و خيز عملكرد مالي آنها ، نيروهاي فشار هميشگي براي تغيير و تنظيم مجدد استراتژيها هستند. به بيان ديگر مديريت استراتژيك با تصميم گيري راجع به استراتژي و برنامه ريزي چگونگي به اجرا درآوردن آن در ارتباط است و مي توان سه عنصر عمده براي آن در نظر گرفت. نخست ، تجزيه و تحليل استراتژيك كه طي آن استراتژيستStrategist) ) به دنبال درك موقعيت استراتژيك سازمان است. دوم ، مرحله انتخاب استراتژيك است كه با فرموله كردن راههاي عملي ممكن ، ارزيابي و انتخاب بين آنها سر و كار دارد و در نهايت اجراي استراتژي است كه به برنامه ريزي و چگونگي اجراي استراتژي برگزيده مربوط مي شود. هر چند در عمل اين مراحل شكل خطي ندارند و در ارتباط با يكديگر و به موازات هم انجام مي گيرند. به عنوان مثال ممكن است يك شيوه ارزيابي استراتژي با اجراي آن شروع شود.
اهدافي كه به مديريت ارشد در مديريت استراتژيك كمك ميكنند عبارتند از:
- ديدگاهي استراتژيك در مورد تجارت داشته باشيم.
- درك بهتري از محيط رقابتي بيافرينيم.
- روشهاي گوناگون مديريت را درك كنيم.
- اخلاق مديريتي را گسترش دهيم.
- وجوه كليدي فرهنگ و چگونگي تاثير آن بر تصميمگيري را درك كنيم.
به اين ترتيب ، انتخاب و اجراي استراتژيك توأمان صورت مي گيرد. همچنين احتمال دارد تجزيه و تحليل استراتژيك يك فعاليت مداوم باشد كه در نتيجه با اجراي آن تداخل خواهد داشت. لكن مديران براي موفقيت در سيستم هاي برنامهريزي مي بايست همواره به تمايزهاي بين برنامههاي استراتژيك و برنامههاي عملياتي توجه داشته باشند. اين تمايزها به شرح زير مي باشند:
1- از آنجا كه مديران ارشد نسبت به مديران مياني معمولاً درك كلي بهتري از سازمان دارند و مديران مياني نسبت به مديران ارشد از جزئيات عمليات روزمره سازمان بيشتر مطلع هستند، برنامههاي استراتژيك معمولاً توسط مديريت ارشد و برنامه عملياتي توسط مديريت مياني تدوين مي شوند.
2- برنامه ريزي استراتژيك در كنار تجزيه و تحليل آينده مطرح است؛ در حالي كه برنامه ريزي عملياتي به تجزيه و تحليل عملكرد روزمره سازمان برميگردد؛ لذا گردآوري داده هاي پايه براي برنامه ريزي استراتژيك به مراتب مشكل تر از گردآوري داده براي برنامه ريزي عملياتي است.
3- از سوي ديگر از آنجا كه برنامه هاي استراتژيك مبتني بر پيش بيني آينده و برنامه هاي عملياتي مبتني بر شرايط موجود در يك سازمان مي باشند، غالباً برنامه هاي عملياتي نسبت به برنامه هاي استراتژيك مشروح تر مي باشند.
4- برنامه ريزي استراتژيك متمركز بر بلند مدت و برنامهريزي متمركز بر كوتاه مدت است. به عبارت ديگر برنامهريزي استراتژيك در دوره زماني بلندتري نسبت به برنامه ريزي عملياتي مصداق پيدا مي كند.
در دنياي امروز، مديريت خوب لزوماً به معناي مديريت خوب استراتژي است. برخورداري از بينش استراتژيك در رويارويي با مقوله مديريت و فراگيري آن كه چگونه مي توان ابزار تجزيه و تحليل استراتژيك را در تنظيم و بر اجراي استراتژي به كار گرفت، مديران را با چشم اندازهاي جديدي براي رهبري سازمانهاي خود مواجه مي سازد. مسايل مربوط به حركات استراتژيك جديد و پياده كردن صحيح آنها در داخل سازمانها، اولويت هاي مهمي را در دستور كار مديران به خود اختصاص ميدهد. تجزيه و تحليل استراتژيك رسمي و مرور سالانه استراتژي از جمله فعاليتهاي استاندارد در اغلب شركت هايي است كه مديران حرفه اي آنها را اداره مي كنند. در حال حاضر بخش چشمگيري از ادبيات نوين مديريت را مفاهيم استراتژيك ، تفكر استراتژيك، روشهاي تجزيه و تحليل استراتژيك و ديگر مباحث مربوط به سازگار كردن عمليات داخلي موسسه با نيازمندي هاي استراتژيك، تشكيل مي دهد. از اين رو شناخت ماهيت مديريت استراتژيك و اجزاي آن براي همه كساني كه مي خواهند به گونه اي قدم در وادي مديريت گذارند ، ضرورت دارد.
مزاياي مديريت استراتژيك :
پژوهشهاي انجام گرفته ، مزايايي را براي تفكر استراتژيك و تعهد عميق به فرايند مديريت استراتژيك قايل است، از جمله تفكر و تعهد استراتژيك :
1- سطوح مختلف مديريت سازمان را در تعيين اهداف، هدايت و راهنمايي ميكند.
2- شناسايي و پاسخگويي به موج تغييرات، فرصتهاي جديد و تهديدات در حال ظهور را تسهيل مي كند.
3- منطق مديريت را در ارزيابي نياز به سرمايه و نيروي كار تقويت مي سازد.
4-كليه تصميم گيريهاي مديران در زمينه استراتژي را در كل سازمان هماهنگ مي نمايد.
5- سازمان را قادر مي سازد كه موقعيت واكنشي (Reactive) خود را به وضعيت كنشي وآينده ساز
(Proactive) تبديل كند.
مزاياي فوق به سازمانها توانايي آن را مي بخشد كه به جاي آن كه صرفاً پاسخگوي نيروهاي رقابتي بوده و در مقابل شرايط متغير حاكم بر خود واكنش نشان دهند، خود بر آنها تأثير گذارند.
منابع و مآخذ:
-داوري، دردانه، شانه ساززاده، محمد حسن، مديريت استراتژيك، بهار 1380، صص79-41 و31
- http://www.Cranfield.org school of Management
- http://www.Experian.com Strategy Management Decisioning Solution
- http://www.QuickMBA.COM Strategy Planning Process
- http://www.Women’s Business Center/Forcasting the Future/Strategic Management Thinking
- http://www.SAP.com / Strategy Management
- http://www.Tadbir.com/125 استراتژي اثربخش
بيست و دومين سخنراني مشترك گروه شركتهاي همكاران سيستم و دانشگاه تهران با عنوان "ارتباطات سازماني" و با سخنراني «دكتر علياكبر فرهنگي» روز چهارشنبه، هفتم تيرماه ماه 1385 از ساعت 16:30 تا 18:30 در دانشكدهي مديريت دانشگاه تهران (بزرگراه جلال آل احمد، زير پل گيشا، دانشكده مديريت دانشگاه تهران، سالن الغدير) برگزار خواهد شد.
محورهاي سخنراني:
مهمترين مطالبي كه در اين سخنراني مورد توجه قرار خواهد گرفت، عبارتاند از:
□ فرايند ارتباط موثر چيست؟
□ ارتباطات در سازمانها چه نقش، ابعاد و هدفي دارد؟
□ مهارتهاي ارتباطي مديران چه كمكي به موفقيت سازمانها ميكند؟
□ چگونه ميتوان ارتباطات موثرتري با ديگران برقرار كرد؟
□ كمبود مهارتهاي ارتباطي، ما را با چه مشكلاتي مواجه ميكند؟
سخنران:
دكتر علياكبر فرهنگي: دكتراي مديريت رفتار سازماني، فوق دكتراي ارتباطات سازماني از آمريكا
سابقه سالهاي متمادي تدريس در آمريكا و ايران
مشاور و محقق مديريت
استاد دانشكده مديريت دانشگاه تهران
چهرهي ماندگار مديريت ايران
Top of Form
Bottom of Form
چارچوب هفت اس
منبع : سايت «راهكار مديريت»
چكيده
تغيير و حركت سازمان متأثر از تعامل ميان هفت بعد ساختار، استراتژي، سيستمها، سبك، كاركنان، مهارتها و ارزشهاي مشترك است. گروه مشاوران مكينزي اين واقعيت را در قالب چارچوب هفت اس بيان كردند. اين مقاله به شرح مختصر چارچوب هفت اس ميپردازد.
كليدواژه(ها) : مدل هفت اس؛ هفت اس مكينزي
منبع : سايت «راهكار مديريت»
1- مقدمه
وقتي سخن از سازمان به ميان ميآيد اولين چيزي كه به ذهن افراد درگير در مسائل مديريت سازمان ميرسد ساختار سازماني آن است؛ نمودار سازماني، ميزان تمركز، نوع ارتباطات، نحوه كنترل، و نظير آن. از سوي ديگر نظريهپردازان مديريت در يك قدم جلوتر، ساختار و استراتژي سازمان را متأثر از يكديگر ميدانند و ابعاد ديگر سازمان را در نظر نمي گيرند. واترمن، پيترز، و فيليپس (1980) با اين رفتار معمول موافق نبودند و در مقاله خود با عنوان «ساختار سازمان نيست» چارچوبي براي نگرش و بررسي سازمان ارائه دادند. آنها معتقدند كه تغيير و حركت سازمان متأثر از تعامل ميان هفت بعد ساختار1، استراتژي2، سيستمها3، سبك4، كاركنان5، مهارتها6 و ارزشهاي مشترك7 (اهداف متعالي) است و آن را چارچوب (يا مدل) هفت اس (به دليل حرف اس انگليسي در اول كلمه انگليسي هر يك از هفت بعد) ناميدند و از آنجايي كه پژوهش آنها در شركت مشاوران مكينزي انجام شد به هفت اس مكينزي8 نيز مشهور است.
2- ابعاد چارچوب هفت اس
به سه بعد ساختار، استراتژي و سيستمها ابعاد سخت و چهار بعد سبك، كاركنان، مهارتها و ارزشهاي مشترك ابعاد نرم گفته ميشود. واژه سخت بدين معني بكار ميرود كه مفاهيم آن ابعاد عيني، ملموس، عملي وبه سادگي تعريف شدني هستند و واژه نرم هم بدين معني بكار ميرود كه مفاهيم آن ابعاد غير ملموس، غير عملي، و به سختي تعريف شدني و توصيف شدني هستند.
(1) ساختار: اصول تقسيم كار و تخصصي سازي و همچنين هماهنگي؛ ويژگيهاي برجسته نمودار سازماني (سازماندهي وظيفهاي، متمركز يا غير متمركز و غيره)؛ نحوه ارتباط افراد (روابط مستقيم و غيرمستقيم)؛ الگوهاي طبقهبندي و كنترل. عموماً چنين پرسشهايي مطرح ميشود: سازمان متمركز است يا غير متمركز؟ وظايف اصلي چيستند؟ تنش بين وظايف كليدي چيست؟ ساختار غير رسمي (ارتباطات مستقيم با رده بالاي سازمان، باندها و گروهها و گروههاي غيررسمي تصميمگيري) چگونه است؟
(2) استراتژي: استراتژي الگو، سياست، برنامه، اقدام، تصميم و يا تخصيص منابع است كه تعريف ميكند: سازمان چيست؟ چه ميكند؟ و چرا چنين ميكند؟ ويژگيهاي متمايز، عوامل كليدي موفقيت، نحوه تفكر سازمان نسبت به خود و محيط سازمان، نقاط قوت و ضعف سازمان، فرصتها و تهديدهاي سازمان و اصول تعريف شده سازمان مواردي هستند كه ميتوانند در شكل استراتژي مطرح شوند.
(3) سيستمها: رويهها و فرايندهاي رسمي و غير رسمي سازمان در انجام امور و وظايف و همچنين سيستمهاي رسمي سازمان چيستند؟ سيستمهاي ارزيابي و برنامهريزي؛ سيستم تشويق و تنبيه، سيستمهاي تخصيص منابع و غيره. سيستمهاي غير رسمي سازمان كدامند؟ نحوه برگزاري جلسات، پروتكلهاي حل اختلافات و . . ..
(4) سبك: از بعد فرهنگ سازماني؛ ارزشها و اعتقادات مسلط و نرمهاي توسعه يافته كه جزو ويژگيهاي ماندني زندگي سازماني شدهاند. از بعد سبك مديريت؛ مديران چه ميگويند و چه عمل ميكنند؟ مدير وقت خود را چگونه ميگذراند؟ بر روي چه موضوعات و مواردي تمركز ميكند؟
(5) كاركنان: مشخصههاي افراد سازمان از لحاظ تحصيلات، اصول كاركردي يا زمينههاي كاري؛ نحوه مديريت منابع انساني، روش شكلدهي ارزشهاي پايه در جذب نيرو؛ معيارهاي انتخاب و ارتقاء كدامند؟ مسير شغلي و آينده شغلي چگونه است؟ فرهنگ كاركنان چگونه است؟
(6) مهارتها: ويژگيهاي متمايز سازمان چيست؟ سازمان چه كاري را بهتر از همه انجام ميدهد؟ چگونه ويژگيهاي متمايز خود را حفظ ميكند؟
(7) ارزشهاي مشترك/ اهداف متعالي: مفاهيم راهنما، ايدههاي اساسي، معاني قابل ملاحظه يا اعتقادات مهم كه يك سازمان به افرادش القاء ميكند. اين موارد راهنماي جهتگيري سازمان نسبت به انجام وظايف، اهداف، كاركنان، جامعه و غيره است. نقش سازمان در خدمت به جامعه چگونه است؟
3- ارتباط ابعاد چارچوب هفت اس
شكل زير ارتباط و تأثير متقابل ابعاد را نشان ميدهد. سازمانهاي موفق و اثربخش، تناسبي بين اين ابعاد به دست آوردهاند. اگر يك بعد تغيير كند بر بقيه ابعاد نيز تأثير ميگذارد. در فرايندهاي تغيير، خيلي از سازمانها به اسهاي سخت توجه ميكنند و كمتر با اسهاي نرم كاري دارند. ابعاد نرم ميتوانند باعث ايجاد يا عدم ايجاد فرايند تغيير موفق شوند چرا كه ساختارها و استراتژيهاي جديد به سختي ميتوانند بر روي فرهنگ و ارزشهاي نامتناسب بنا و پياده شوند. عدم موفقيت در تلفيق سازمانها به دليل فرهنگها، ارزشها و سبكهاي متفاوتي است كه سد راه اجراي سيستمها و ساختار ميگردند.
۴- كاربردها و استفادههاي چارچوب هفت اس
(1) ابزار ارزشمندي در آغاز فرايندهاي تغيير و جهتدهي به آن
(2) ابزار مناسبي در تجسم جامع سازمان
(3) الگويي براي عناصر مورد بررسي و مقايسه از سازمان